تبلیغات
کلبه تنهایی من

همه چیز اگر کمی تیره می نماید... باز روشن می شود زود... تنها فراموش مکن این حقیقتی است


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 10 بهمن 1390-01:04 ب.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

سفر کرده...

پرگشودی، رفتی
و خدا می داند
که پس از رفتن تو
چه پری از ما ریخت

                        دل بریدی، رفتی
                        و خدا می داند
                        که پس از رفتن تو
                        چه دلی از ما سوخت

                                                دیده بستی، رفتی
                                                و خدا می داند
                                                که پس از رفتن تو
                                                چه شبی برما رفت
 

                                                                    ای دل آرام سفر کرده،
                                                                    خطر کن،
                                                                    برگرد

زنده یاد مجتبی کاشانی


تاریخ:شنبه 22 مرداد 1390-11:32 ق.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

بخند...

چه حسی عجیبی داشتم ...
وقتی می خندیدی انگار به اوج آسمان می رسیدم ...
خلسه ای عمیق ...
با همه خستگی هایم باز هم برای دوباره خندیدینت آرزو می کنم ...
عزیز همیشه دوست داشتنی ام...
بخند تا تمام خستگی این چند سال را از تن بیرون کنم ...
بخند تا باور کنم که بی من خوشبختی ...
بخند تا بدانم روزگارت خوش است...
بخند ...


تاریخ:جمعه 21 مرداد 1390-12:57 ب.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

متنفرم...

متنفرم از این همه سادگی که خدا تو وجود من قرار داده
متنفرم...


تاریخ:پنجشنبه 20 مرداد 1390-11:06 ق.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

چشمام...

از خواب که پا شدم رفتم جلو آینه یه نگاه به خودم انداختم.
 چیزی که سالها بود ندیده بودم رو دوباره دیدم
چشمام
چشمام مثل بچگی هام بودن
همون جور قهوه ای و آروم با همون مژه ها با همون حالت
خوشحال بودم که دوباره می بینمشون
حسشون می کردم
دوسشون داشتم
اما امروز که بیدار شدم دیگه اون چشما رو ندیدم...
کی می دونه که چشمای بچگی هام کجا رفتن؟


تاریخ:یکشنبه 7 فروردین 1390-12:29 ب.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

اجبار

مدت ها بود سه چیز را ترک کرده بودم
شعر را... ماه را... و تو را ...
امروز که به اجبار قلبم را ورق زدم
هنوز اولین سطر را نخوانده
تو را به خاطر آوردم و شب های مهتاب را...
ولی نه... باید ترک کنم
هم تو را....هم شعر را .... و هم‌‌‌٬ همه ی شب هایی را که به ماه نگاه می کردم...

تاریخ:دوشنبه 1 فروردین 1390-11:27 ب.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

صلوات یا سوت بلبلی!

اون روز اراده کرده بودم که کمی تو هزینه هام صرفه جویی کنم برای همین بر خلاف دفعه های قبل آژانس نگرفتم و ترجیح دادم که تا مسیر خونه تا 72 تن رو با تاکسی های خطی طی کنم. کوله پشتی ام به نسبت دفعه های قبل سبک تر بود. البته دلیلش هم التماس های من به مامان بود که به جون بچه های نداشته ام تهران هم سوپری داره و مامی تونیم و از این توانایی برخورداریم که از اونجا مایحتاجمون رو خرید کنیم و اصلا لازم نیست که من از اینجا کول کنم و ببرم. که علی رغم تلاش های من باز هم این کوله سنگین بود. کیف لپ تاپ رو هم که اضافه می کردیم برای خودش مصیبتی بود اما خوب من اراده کرده بودم که صرفه جویی کنم و باید این کار رو می کردم.
بعد از کلی ماچ و بوسه و سلام صلوات از سوی مامان بانو راهی شدم. تا اون ور خیابون مشکلی نبود. بعدشم تاکسی گرفتم و تا حرم راحت بودم. از جلوی حرم تا پایانه استانه رو باید پیاده می رفتم. از جلوی در صحن ایینه که رد شدم ایستادم و به رسم ادب سلامی کردم. جای همه دوستان خالی حرم حضرت معصومه صبح ها صفایی داره. حیات خلوت بود و کبوترهای سیاه و سفید حرم مشغول صرف صبحانه و دونه چینی بودند. باد خنکی به صورتم می خورد و چادرم رو از پشت عین تیتراژ سریال در پناه تو تکون می داد! ایوان آینه مثل همیشه چند تایی زائر رو مهمون خودش کرده بود و پرده مخملی سبز رنگ حرم هر از چند گاهی با عبور یه زائر بالا پایین می شد. اصولا حرم برای من یه جور خونه امیده. وقتی از همه کس و همه جا می برم تنها جایی که آرومم می کنه این حرم و فضای دلنشینشه. بگذریم. سلام دادم و به سمت پایانه آستانه رفتم. تاکسی های خطی میدون  72 تن پشت سر هم ایستاده بودند. یکی از راننده ها تا منو دید گفت 72 تنی خانم؟ اومدم بگم من یه تنم نه 72 تن! که به سمت ماشین همکارش اشاره کرد که اون ماشین جا داره برو سوار شو.
پژو زرد رنگی بود که معلوم بود تازه تحویلش گرفتن. تو دلم گفتم نمردیم و یه ماشین خوب تو این مسیر دیدیم. صندلی جلو خالی بود. راننده گفت خانم بشین بریم. موقع سوار شدن متوجه شدم که مسافرهای صندلی عقب هم چهار تاخانم به نسبت تپل  هستند! تو دلم گفتم چه کاری بود یکی تون می اومدید جلو می نشستید. سوار شدم و در رو بستم و راننده راهی شد. از همون ابتدا یه صدای سوت مانندی می شنیدم. که اذیتم می کرد. اولش فکر کردم شاید یه جای ماشینه که روغن کاری می خواد و صدا می ده. صدای سوت هر چند ثانیه یه بار به گوش می رسید. دقیق تر که شدم دیدم صدا از پشت می آد. منم که فضول! دیگه نمی تونستم آروم بگیرم می خواستم بدونم صدای چیه. باز دقیق تر شدم. آهاااااااااااااااا. بگو پس. این صدای سوت صاد  صلوات ( الهم صل علی محمد و آل محمد)یکی از خانم های صندلی پشتی بود. صاد که می گفت انگار یه سوتی می کشید که گوش میانی و اندرونی و بیرونی من به هم می پیچیدن! بدبختی این چهار تا نمی کردن یه خورده با هم حرف بزنن. چهارتایی ساکت نشسته بودن اون یکی هم هی صلوات می فرستاد. جاتون خالی نباشه که اصلا هم نبود و امیدوارم نصیبتون نشه تا خود  میدون 72  تن این خانم هر چی نذر صلوات داشت با صاد سوت بلبلیش ادا کرد و اساسی اعصاب بنده حقیر رو خط خطی فرمود. 
نتیجه اخلاقی اینکه صرفه جویی به ما نیومده همون آژانس بگیریم بهتره!


تاریخ:شنبه 28 اسفند 1389-06:47 ب.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

هووی کیفم!


دوسش دارم اما دوستان می گن که دیگه باید بذاریش کنار. کیف پولم رو می گم. چهار روز پیش با مامان رفته بودیم بیرون برای خرید یه سری وسایل برای خونه که سر راه یه لوازم آرایشی فروشی رو دیدیم که قبلا هم ازش خرید کرده بودم. داخل که شدم روی پیشخونش کلی کیف پول گذاشته بود. تو طرح ها و رنگ های مختلف. از اونجایی که چند وقتی بود که دنبال یه  هووی خوب برای این کیف نازنین بودم به چندتایی شون نگاه خریدارانه کردم.از یکی شون خوشم اومد و بعد از وارسی خریدمش. برگشتیم خونه و من ناجوانمردانه و جلوی چشمای ملتمس کیف قبلی کیف جدید رو در آوردم و شروع کردم به خالی کردن کیف قبلی. از اونجایی که هزارتا کارت رو باید توی این کیف پول جا میدادم شروع کردم به جای دهی این کارت هایی که خیلی هم حال و حوصله اشون رو ندارم. اما آه کیف قبلی گرفت و متوجه شدم که این کیف به دردر من نمی خوره و باید فورا ببرم پسش بدم. کارت ها رو از تو کیف در اوردم و دوباره گذاشتم داخل جعبه اش و راهی شدم به سمت همون فروشگاه. سر راه یادم افتاد که یه سری کتاب از دانشگاه می خوام و باید قبل از اینکه کرکره های دانشگاه برای تعطیلات عید پایین بیاد برم و سراغی از کتاب های عزیز و دوست داشتنی خاک خورده بگیرم. با فاطمه تماس گرفتم گفت تا ساعت دو هستیم زود خودت رو برسون. دیگه رسیده بودم داخل فروشگاه شدم و کیف رو پس دادم به جای اون خرید مختصری کردم و اومدم بیرون. اون روز به کارهام رسیدم. رفتم دانشگاه و 7 تا کتاب گرفتم تا اگه خدا بخواد یه قدمی برای این پایان نامه برداشته باشم.
عصر که به خونه برگشتم مشغول خونه تکونی شدم تا فردای اون روز ساعت 5 عصر. شب برای عروسی دعوت بودیم و آماده شدم و رفتم. خوب بود عروسی خلوتی بود و چند تایی از دوستان رو دیدم و تجدید دیدار شد. شامی خوردیم و برگشتیم. فردای اون روز تصمصم گرفتم برای عیدی مامان یه سری ظروف کریستال بخرم برای همین با مامان رفتیم خیابون روربرویی که پر از فروشگاه های لوازم خانگی هستش. اما قیمت ها تا حدودی الکی بالا بود و از اونجایی که من به شدت از کلاه و گذاشتن اون بر سرم بدم می آد ترجیح دادم یکی دیگه از خیابون های اطراف رو که اون هم پر از فروشگاه لوازم خانگی هست رو هم از نظر بگذرونم.
مامان که پا درد امونش نمی داد گفت خودت برو من پاهام درد گرفته زیر غذا رو هم کم نکردم. خلاصه ما هم این را شنیدم و به دیده پذیرفتیم. مامان برگشت و من رفتم به سمت همون خیابون. قیمتای چند تا از فروشگاه ها رو دیدیم به نسبت بهتر بودن. وارد یکی از فروشگاه ها شدم و ظرف هایی رو که می خواستم انتخاب کردم و خریدم. 12 تا پیش دستی، 12 تا پیاله، میوه خوری پایه دار و آجیل خوری. قبل از اون هم استکان های پایه دار و قندون ها خریداری شده بودند. همه چیز خوب بود تا اینکه باید 4 هزار تومن دیگه هم پرداخت می کردم اما دیگه پول نقد نداشتم. به فروشنده گفتم کارت می کشم و گفت موردی نداره. وقتی کیفم رو باز کردم دیدیم ای وای کارت هام نیستند. هر چی نگاه کردم نبودند. زنگ زدم مامان و گفتم که کارتای منو ندیدی؟ بنده خدا مامان هم گفتن که نه و پیش خودت بودن من ندیدم جایی بذاری.
همون موقع داداشی زنگ زد. گفت داریم می آیم خونه گفتم باشه مامان خونه است. امکان نداشت من کارت هام رو گم کنم چون همیشه چک می کردمشون. یاد اون کیفی که اون روز خریدم و پسش دادم افتادم. احتمال دادم توی اون جا گذاشته باشم. برای همین به فروشنده گفتم خریدام اینجا باشن بر می گردم. به سرعت برق اومدم به سمت فروشگاه لوازم آرایشی. سر راه با دادش تماس گرفتم که کارتم گم شده حالا چیکار کنم. که گفت تماس بگیر حسابت رو ببندند. حسابی حول کرده بودم. به همه احتمالات ممکن فکر می کردم. اگه کیف رو فروخته باشن چی؟ اگه اصلا توی اون کیف نباشه چی؟ اصلا تو چرا انقدر سر به هوایی؟ اگه مغازه الان بسته باشه چی؟ و.... تا رسیدم در اون فروشگاه. باز بود. رفتم داخل. یه فروشنده دیگه بود. کیف ها همونطور روی پیشخون بودند. به صف و مرتب. نفس نفس زنان گفتم سه روز پیش یه کیف.. یه کیف... این کیف رو خریدم... دست بردم و کیف رو برداشتم... خریدم ... اما برای کارتام جا... کم داشت... زیپ وسطی کیف رو باز کردم...آوردم پس دادم...اووووووووووووه.... اما کارتم توش جا مونده بود... فروشنده خندید و گفت خوب خدا رو شکر که ما نفروخته بودیمش. براش توضیح دادم که چطور شد متوجه نبودن کارت هام شدم و اون باز لبخند زد و گفت خوب خدا رو شکر که پیداش کردی.
همون موقع داداشی دوباره تماس گرفت گفت سر خیابون هستیم. رفتم به سمتشون و با هم رفتیم و ظرف های رو که خریده بودم برداشتیم و بقیه پول فروشنده رو دادم. خدا داداشی و پلنگش( نام مستعار ماشین داداشی!) رو رسوند چون اگه نیومده بود مجبور بودم ماشین بگیرم.
خلاصه اون روز خدا هوامو بیشتر از روزای دیگه داشت. چون اصلا حوصله اینکه دوباره برم دنیال کارت و از این چیزا رو نداشتم. تازه فهمیدم نباید موقع خرید  هوو برای کیف پولم اون رو ببرم چون دلش میشکنه اون وقته که....





  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7