شب هایی که تو خونه هستم آرامش عجیبی دارم و بغضی عجیب تر. حس تعلق به یک خانواده ارامش عجیبی به آدم می ده.همه چیزم رو مدیون پدر و مادری هستم که وقتی نگاه به چهره معصومشون می کنم غیر از عشق و محبت چیز دیگه ای نمی بینم.
هر دوشون تو زندگی سختی های زیادی کشیدن اما تا اونجا که تونستن نذاشتن ما سختی ببینیم. بابا با اینکه سواد قدیمی داره اما شوق دونستن و فهمیدن همیشه تو وجودش هست. گواه این گفته من هم کتابخونه کوچولوی بابا گوشه خونه است. گاهی کتابای من و یا برادرها رو بر می داره و تورقی می کنه و اگه براش جذاب باشه فصلی ازش رو می خونه. عاشق سعدی و بوستان و گلستانشه و گاهی شعرهاش رو زمزمه می کنه. از پروین هم خوشش می اد! البته مامان نمی دونه!

اما میونه خوبی با حافظ نداره. از برنامه های تلویزیون هم فقط عشق اخبار و سخنرانی های مذهبی رو داره البته با صدای بلند در حدی که همسایه های اینوری و اون وری هم از فیض اون بهره مند بشن! و اگر خدای نکرده در راه راست نیستند به راه راست هدایت شده و توبه کار بشن!
توی زندگیم مردی به چشم پاکی بابا ندیدم. مقید به حلال و حروم زندگیش و پاکی سفره خونمونه. تا به حال هم از هیچ بانکی وام نگرفته چون کلا از قرض بدش می آد.
اما مامان خانوم گل سر سبد خونمون. مامان و من خیلی رابطه صمیمی داریم با اینکه اختلاف سنی زیادی با هم داریم و مامان بی سواد هستن اما درک خیلی بالایی از شرایط امروزی دارن به نحوی که من خیلی از حرفامو بهش می گم و اون خیلی خوب راهنمایی می کنه. مامان خیلی نجیبه و اصالت خاصی توی رفتارش داره. بنده خدا خیلی تلاش کرده تا ما هم یه بویی از اصالت ببریم اما خوب چه میشه کرد همیشه که تلاش ها مثمر ثمر نیستن! ویژگی بارز مامان خوش لباس بودنش هستش. خیلی با سلیقه اس. بعضی از لباسای من رو که مامان انتخاب کرده هنوزم که هنوزه با گذشت سالها شیک و جدید هستند.
هیچ وقت یادم نمی ره که بعضی روزها مامان با یه کیسه خوراکی می اومد مدرسه تا هم سراغی از درسای من بگیره و هم سفارش منو به معلممون کنه که این بچه از آسمون افتاده زمین و از این صحبتا. منم که لوس تا یکی بهم می گفت بچه بالا چشت ابرو بهم بر می خورد و می زدم زیر گریه!
یا یادم می آد روزای بارونی مامان برای برادران محبوبی که هر دو تو یه مدرسه درس می خوندن چکمه می برد که مبادا خدای نکرده این دو تا آقازاده تو گل و شل نتونن به خونه برسن.
بابا کاری به این کارا نداشت فقظ آخر ثلث کارنامه هامونو یه امضا می زد می داد دستمون. بابا دورا درو حواسش بهمون بود و چون بچه های خوبی بودیم و در حد توان درس خون بودیم تذکری بهمون نمی داد. اما از جهتی به این خاطر هم بود که بابا می دونست که مامان حواسش به همه چیز هست. بابا هنوز هم همونجوره وقتی می خوام برم تهران فقط می پرسه پول داری؟ منم که عاشق پول می گم نه!!!

مامان دلش اندازه گنجیشکه هر روز چند بار تماس می گیره اما بابا تا حالا یه بار هم بهم زنگ نزده. اینم بگم که کلا بابا جز مردهای سنتی به حساب می آد که محبتش رو بروز نمیده. یه بار که زنگ زدم خونه مامان نبود بابا گوشی رو برداشت و تندی پرسید کی می آی؟ نمی آی؟ اون موقع بود که دستش برام رو شد که دلش برام تنگ شده. آخ جون دلم خنک شد که دستش برام رو شد!

خلاصه اینکه دو تا گوهر قیمتی تو خونمون هست که تو هیچ جای دنیا لنگه شون پیدا نمی شه و یه تار موشون رو به همه دنیا نمی دم. ان شاالله که همیشه زنده باشن و سرزنده.