تبلیغات
کلبه تنهایی من

همه چیز اگر کمی تیره می نماید... باز روشن می شود زود... تنها فراموش مکن این حقیقتی است


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:جمعه 21 مرداد 1390-12:57 ب.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

متنفرم...

متنفرم از این همه سادگی که خدا تو وجود من قرار داده
متنفرم...


تاریخ:پنجشنبه 20 مرداد 1390-11:06 ق.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

چشمام...

از خواب که پا شدم رفتم جلو آینه یه نگاه به خودم انداختم.
 چیزی که سالها بود ندیده بودم رو دوباره دیدم
چشمام
چشمام مثل بچگی هام بودن
همون جور قهوه ای و آروم با همون مژه ها با همون حالت
خوشحال بودم که دوباره می بینمشون
حسشون می کردم
دوسشون داشتم
اما امروز که بیدار شدم دیگه اون چشما رو ندیدم...
کی می دونه که چشمای بچگی هام کجا رفتن؟


تاریخ:دوشنبه 1 فروردین 1390-11:27 ب.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

صلوات یا سوت بلبلی!

اون روز اراده کرده بودم که کمی تو هزینه هام صرفه جویی کنم برای همین بر خلاف دفعه های قبل آژانس نگرفتم و ترجیح دادم که تا مسیر خونه تا 72 تن رو با تاکسی های خطی طی کنم. کوله پشتی ام به نسبت دفعه های قبل سبک تر بود. البته دلیلش هم التماس های من به مامان بود که به جون بچه های نداشته ام تهران هم سوپری داره و مامی تونیم و از این توانایی برخورداریم که از اونجا مایحتاجمون رو خرید کنیم و اصلا لازم نیست که من از اینجا کول کنم و ببرم. که علی رغم تلاش های من باز هم این کوله سنگین بود. کیف لپ تاپ رو هم که اضافه می کردیم برای خودش مصیبتی بود اما خوب من اراده کرده بودم که صرفه جویی کنم و باید این کار رو می کردم.
بعد از کلی ماچ و بوسه و سلام صلوات از سوی مامان بانو راهی شدم. تا اون ور خیابون مشکلی نبود. بعدشم تاکسی گرفتم و تا حرم راحت بودم. از جلوی حرم تا پایانه استانه رو باید پیاده می رفتم. از جلوی در صحن ایینه که رد شدم ایستادم و به رسم ادب سلامی کردم. جای همه دوستان خالی حرم حضرت معصومه صبح ها صفایی داره. حیات خلوت بود و کبوترهای سیاه و سفید حرم مشغول صرف صبحانه و دونه چینی بودند. باد خنکی به صورتم می خورد و چادرم رو از پشت عین تیتراژ سریال در پناه تو تکون می داد! ایوان آینه مثل همیشه چند تایی زائر رو مهمون خودش کرده بود و پرده مخملی سبز رنگ حرم هر از چند گاهی با عبور یه زائر بالا پایین می شد. اصولا حرم برای من یه جور خونه امیده. وقتی از همه کس و همه جا می برم تنها جایی که آرومم می کنه این حرم و فضای دلنشینشه. بگذریم. سلام دادم و به سمت پایانه آستانه رفتم. تاکسی های خطی میدون  72 تن پشت سر هم ایستاده بودند. یکی از راننده ها تا منو دید گفت 72 تنی خانم؟ اومدم بگم من یه تنم نه 72 تن! که به سمت ماشین همکارش اشاره کرد که اون ماشین جا داره برو سوار شو.
پژو زرد رنگی بود که معلوم بود تازه تحویلش گرفتن. تو دلم گفتم نمردیم و یه ماشین خوب تو این مسیر دیدیم. صندلی جلو خالی بود. راننده گفت خانم بشین بریم. موقع سوار شدن متوجه شدم که مسافرهای صندلی عقب هم چهار تاخانم به نسبت تپل  هستند! تو دلم گفتم چه کاری بود یکی تون می اومدید جلو می نشستید. سوار شدم و در رو بستم و راننده راهی شد. از همون ابتدا یه صدای سوت مانندی می شنیدم. که اذیتم می کرد. اولش فکر کردم شاید یه جای ماشینه که روغن کاری می خواد و صدا می ده. صدای سوت هر چند ثانیه یه بار به گوش می رسید. دقیق تر که شدم دیدم صدا از پشت می آد. منم که فضول! دیگه نمی تونستم آروم بگیرم می خواستم بدونم صدای چیه. باز دقیق تر شدم. آهاااااااااااااااا. بگو پس. این صدای سوت صاد  صلوات ( الهم صل علی محمد و آل محمد)یکی از خانم های صندلی پشتی بود. صاد که می گفت انگار یه سوتی می کشید که گوش میانی و اندرونی و بیرونی من به هم می پیچیدن! بدبختی این چهار تا نمی کردن یه خورده با هم حرف بزنن. چهارتایی ساکت نشسته بودن اون یکی هم هی صلوات می فرستاد. جاتون خالی نباشه که اصلا هم نبود و امیدوارم نصیبتون نشه تا خود  میدون 72  تن این خانم هر چی نذر صلوات داشت با صاد سوت بلبلیش ادا کرد و اساسی اعصاب بنده حقیر رو خط خطی فرمود. 
نتیجه اخلاقی اینکه صرفه جویی به ما نیومده همون آژانس بگیریم بهتره!


تاریخ:شنبه 28 اسفند 1389-06:47 ب.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

هووی کیفم!


دوسش دارم اما دوستان می گن که دیگه باید بذاریش کنار. کیف پولم رو می گم. چهار روز پیش با مامان رفته بودیم بیرون برای خرید یه سری وسایل برای خونه که سر راه یه لوازم آرایشی فروشی رو دیدیم که قبلا هم ازش خرید کرده بودم. داخل که شدم روی پیشخونش کلی کیف پول گذاشته بود. تو طرح ها و رنگ های مختلف. از اونجایی که چند وقتی بود که دنبال یه  هووی خوب برای این کیف نازنین بودم به چندتایی شون نگاه خریدارانه کردم.از یکی شون خوشم اومد و بعد از وارسی خریدمش. برگشتیم خونه و من ناجوانمردانه و جلوی چشمای ملتمس کیف قبلی کیف جدید رو در آوردم و شروع کردم به خالی کردن کیف قبلی. از اونجایی که هزارتا کارت رو باید توی این کیف پول جا میدادم شروع کردم به جای دهی این کارت هایی که خیلی هم حال و حوصله اشون رو ندارم. اما آه کیف قبلی گرفت و متوجه شدم که این کیف به دردر من نمی خوره و باید فورا ببرم پسش بدم. کارت ها رو از تو کیف در اوردم و دوباره گذاشتم داخل جعبه اش و راهی شدم به سمت همون فروشگاه. سر راه یادم افتاد که یه سری کتاب از دانشگاه می خوام و باید قبل از اینکه کرکره های دانشگاه برای تعطیلات عید پایین بیاد برم و سراغی از کتاب های عزیز و دوست داشتنی خاک خورده بگیرم. با فاطمه تماس گرفتم گفت تا ساعت دو هستیم زود خودت رو برسون. دیگه رسیده بودم داخل فروشگاه شدم و کیف رو پس دادم به جای اون خرید مختصری کردم و اومدم بیرون. اون روز به کارهام رسیدم. رفتم دانشگاه و 7 تا کتاب گرفتم تا اگه خدا بخواد یه قدمی برای این پایان نامه برداشته باشم.
عصر که به خونه برگشتم مشغول خونه تکونی شدم تا فردای اون روز ساعت 5 عصر. شب برای عروسی دعوت بودیم و آماده شدم و رفتم. خوب بود عروسی خلوتی بود و چند تایی از دوستان رو دیدم و تجدید دیدار شد. شامی خوردیم و برگشتیم. فردای اون روز تصمصم گرفتم برای عیدی مامان یه سری ظروف کریستال بخرم برای همین با مامان رفتیم خیابون روربرویی که پر از فروشگاه های لوازم خانگی هستش. اما قیمت ها تا حدودی الکی بالا بود و از اونجایی که من به شدت از کلاه و گذاشتن اون بر سرم بدم می آد ترجیح دادم یکی دیگه از خیابون های اطراف رو که اون هم پر از فروشگاه لوازم خانگی هست رو هم از نظر بگذرونم.
مامان که پا درد امونش نمی داد گفت خودت برو من پاهام درد گرفته زیر غذا رو هم کم نکردم. خلاصه ما هم این را شنیدم و به دیده پذیرفتیم. مامان برگشت و من رفتم به سمت همون خیابون. قیمتای چند تا از فروشگاه ها رو دیدیم به نسبت بهتر بودن. وارد یکی از فروشگاه ها شدم و ظرف هایی رو که می خواستم انتخاب کردم و خریدم. 12 تا پیش دستی، 12 تا پیاله، میوه خوری پایه دار و آجیل خوری. قبل از اون هم استکان های پایه دار و قندون ها خریداری شده بودند. همه چیز خوب بود تا اینکه باید 4 هزار تومن دیگه هم پرداخت می کردم اما دیگه پول نقد نداشتم. به فروشنده گفتم کارت می کشم و گفت موردی نداره. وقتی کیفم رو باز کردم دیدیم ای وای کارت هام نیستند. هر چی نگاه کردم نبودند. زنگ زدم مامان و گفتم که کارتای منو ندیدی؟ بنده خدا مامان هم گفتن که نه و پیش خودت بودن من ندیدم جایی بذاری.
همون موقع داداشی زنگ زد. گفت داریم می آیم خونه گفتم باشه مامان خونه است. امکان نداشت من کارت هام رو گم کنم چون همیشه چک می کردمشون. یاد اون کیفی که اون روز خریدم و پسش دادم افتادم. احتمال دادم توی اون جا گذاشته باشم. برای همین به فروشنده گفتم خریدام اینجا باشن بر می گردم. به سرعت برق اومدم به سمت فروشگاه لوازم آرایشی. سر راه با دادش تماس گرفتم که کارتم گم شده حالا چیکار کنم. که گفت تماس بگیر حسابت رو ببندند. حسابی حول کرده بودم. به همه احتمالات ممکن فکر می کردم. اگه کیف رو فروخته باشن چی؟ اگه اصلا توی اون کیف نباشه چی؟ اصلا تو چرا انقدر سر به هوایی؟ اگه مغازه الان بسته باشه چی؟ و.... تا رسیدم در اون فروشگاه. باز بود. رفتم داخل. یه فروشنده دیگه بود. کیف ها همونطور روی پیشخون بودند. به صف و مرتب. نفس نفس زنان گفتم سه روز پیش یه کیف.. یه کیف... این کیف رو خریدم... دست بردم و کیف رو برداشتم... خریدم ... اما برای کارتام جا... کم داشت... زیپ وسطی کیف رو باز کردم...آوردم پس دادم...اووووووووووووه.... اما کارتم توش جا مونده بود... فروشنده خندید و گفت خوب خدا رو شکر که ما نفروخته بودیمش. براش توضیح دادم که چطور شد متوجه نبودن کارت هام شدم و اون باز لبخند زد و گفت خوب خدا رو شکر که پیداش کردی.
همون موقع داداشی دوباره تماس گرفت گفت سر خیابون هستیم. رفتم به سمتشون و با هم رفتیم و ظرف های رو که خریده بودم برداشتیم و بقیه پول فروشنده رو دادم. خدا داداشی و پلنگش( نام مستعار ماشین داداشی!) رو رسوند چون اگه نیومده بود مجبور بودم ماشین بگیرم.
خلاصه اون روز خدا هوامو بیشتر از روزای دیگه داشت. چون اصلا حوصله اینکه دوباره برم دنیال کارت و از این چیزا رو نداشتم. تازه فهمیدم نباید موقع خرید  هوو برای کیف پولم اون رو ببرم چون دلش میشکنه اون وقته که....


تاریخ:چهارشنبه 18 اسفند 1389-07:20 ب.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

خیابونای این شهر

یادم نمیاد قبلا این همه نیروی نظامی و قلچماق تو خیابون دیده باشم. هر بچه ای که پشت لبش سبز شده یه چماق اندازه خودش دادن دستش تا اگر خدای نکرده کسی نگاه چپ به گوشه این انقلاب و نظام کرد حسابش رو برسه!
دوره ای بود که بچه هایی این ملت جلو دشمن می ایستادن اما حالا من نمی دونم چی شده که مردم رو در برابر مردم قرار دادن.
 تو خیابونای این شهر چه خبره؟
تو این خیابونا بوی غریبگی میاد
بوی بی اعتمادی
بغضم می گیره وقتی لباس نظامی هایی از هر رنگ رو تو خیابون می بینم که کنار هم صف بستن تا...
و بغضم می ترکه وقتی می بینم حضور این همه نظامی تو خیابون عادی شده...
خدایا خودت کمک کن.



تاریخ:دوشنبه 2 اسفند 1389-01:15 ق.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

سفر آخر

داشتم ماهی تابه رو می شستم. خنکی آب رو حس می کردم و صداش رو می شنیدم.
یهو رفتم تو روزهای گذشته، سالهایی که از سر گذروندم و روزگاری که سپری شده.
یکسالی هست که دیگه حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم. حرف می زنم اما نه اون حرفی که باید بزنم.
در واقع حوصله هیچ کس رو ندارم. هر چند ظاهرم نشون نمی ده اما خسته شدم از همه کس.
یاد روزهای سخت سال 1387 افتادم که باهمه خوشی ها و ناخوشی ها و غم ها و شادی هاش گدشت. اما تاثیری روی روح و روانم  گذاشت که تا آخر عمر از یادم نمی ره.
قبل تر ها وقتی به مرگ فکر می کردم همیشه فکر این بودم که اون دنیا چی میشه. اما حالا برام مهم نیست که اون دنیا چی میشه می خوام که این دنیا با همه خستگی هاش تموم شه . شاید بگید کفر می گم اما نه اینجور نیست من زندگی رو دوست دارم اما از زنده موندن تشریفاتی بیزارم.
مرگ برام حکم یه سفر عجیب رو داره که دوست دارم تجربه اش کنم. انگار به اندازه ای که باید زندگی کردم. به اندازه ای که باید روزهای خوب و بد داشتم. حالا می خوام حس کنجکاویم رو جای دیگه ای ارضا کنم یعنی تو سفر آخر.
 دو هفته قبل که به خونه برگشتم شب حول حوش ساعت ده شب بود که همزمان دو تا از دوستان تماس گرفتن که زنده ای؟
توی اخبار ساعت ده شب شنیده بودن که دو تا اتوبوس تو راه قم تهران تصادف کردن و سه نفر دار فانی رو وداع گفتن.
اما من یکی از اون سه نفر نبودم. خندم گرفت به اینکه حضرت عزراییل دنبالم بوده اما انگار چشمای منتظر مامانم قسمش داده که بی خیال بچم شو.
اما حیف شد... واقعا حیف شد فرصت خوبی برای خلاصی از این دنیا بود.





تاریخ:چهارشنبه 20 بهمن 1389-01:29 ق.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

بابا و مامان

شب هایی که تو خونه هستم آرامش عجیبی دارم و بغضی عجیب تر. حس تعلق به یک خانواده ارامش عجیبی به آدم می ده.همه چیزم رو مدیون پدر و مادری هستم که وقتی نگاه به چهره معصومشون می کنم غیر از عشق و محبت چیز دیگه ای نمی بینم.
هر دوشون تو زندگی سختی های زیادی کشیدن اما تا اونجا که تونستن نذاشتن ما سختی ببینیم. بابا با اینکه سواد قدیمی داره اما شوق دونستن و فهمیدن همیشه تو وجودش هست. گواه این گفته من هم کتابخونه کوچولوی بابا گوشه خونه است. گاهی کتابای من و یا برادرها رو  بر می داره و تورقی می کنه و اگه براش جذاب باشه فصلی ازش رو می خونه. عاشق سعدی و بوستان و گلستانشه و گاهی شعرهاش رو زمزمه می کنه. از پروین هم خوشش می اد! البته مامان نمی دونه! اما میونه خوبی با حافظ نداره. از برنامه های تلویزیون هم فقط عشق اخبار و سخنرانی های مذهبی رو داره البته با صدای بلند در حدی که همسایه های اینوری و اون وری هم از فیض اون بهره مند بشن! و اگر خدای نکرده در راه راست نیستند به راه راست هدایت شده و توبه کار بشن!
توی زندگیم مردی به چشم پاکی بابا ندیدم. مقید به حلال و حروم زندگیش و پاکی سفره خونمونه. تا به حال هم از هیچ بانکی وام نگرفته چون کلا از قرض بدش می آد.
اما مامان خانوم گل سر سبد خونمون. مامان و من خیلی رابطه صمیمی داریم با  اینکه اختلاف سنی زیادی با هم داریم و مامان بی سواد هستن اما درک خیلی بالایی از شرایط امروزی دارن به نحوی که من خیلی از حرفامو بهش می گم و اون خیلی خوب راهنمایی می کنه. مامان خیلی نجیبه و اصالت خاصی توی رفتارش داره. بنده خدا خیلی تلاش کرده تا ما هم یه بویی از اصالت ببریم اما خوب چه میشه کرد همیشه که تلاش ها مثمر ثمر نیستن! ویژگی بارز مامان خوش لباس بودنش هستش. خیلی با سلیقه اس. بعضی از لباسای من رو که مامان انتخاب کرده هنوزم که هنوزه با گذشت سالها شیک و جدید هستند.
هیچ وقت یادم نمی ره که بعضی روزها مامان با یه کیسه خوراکی می اومد مدرسه تا هم سراغی از درسای من بگیره و هم سفارش منو به معلممون کنه که این بچه از آسمون افتاده زمین و از این صحبتا. منم که لوس تا یکی بهم می گفت بچه بالا چشت ابرو بهم بر می خورد و می زدم زیر گریه!
یا یادم می آد روزای بارونی مامان برای برادران محبوبی که هر دو تو یه مدرسه درس می خوندن چکمه می برد که مبادا خدای نکرده این دو تا آقازاده تو گل و شل نتونن به خونه برسن.
بابا کاری به این کارا نداشت فقظ آخر ثلث کارنامه هامونو یه امضا می زد می داد دستمون. بابا دورا درو حواسش بهمون بود و چون بچه های خوبی بودیم و در حد توان درس خون بودیم تذکری بهمون نمی داد. اما از جهتی  به این خاطر هم بود که  بابا می دونست که مامان حواسش به همه چیز هست. بابا هنوز هم همونجوره وقتی می خوام برم تهران فقط می پرسه پول داری؟ منم که عاشق پول می گم نه!!!
مامان دلش اندازه گنجیشکه هر روز چند بار تماس می گیره اما بابا تا حالا یه بار هم بهم زنگ نزده. اینم بگم که کلا بابا جز مردهای سنتی به حساب می آد که محبتش رو بروز نمیده. یه بار که زنگ زدم خونه مامان نبود بابا  گوشی رو برداشت و تندی پرسید کی می آی؟ نمی آی؟ اون موقع بود که دستش برام رو شد که دلش برام تنگ شده. آخ جون دلم خنک شد که دستش برام رو شد!
خلاصه اینکه دو تا گوهر قیمتی تو خونمون هست که تو هیچ جای دنیا لنگه شون پیدا نمی شه و یه تار موشون رو به همه دنیا نمی دم. ان شاالله که همیشه زنده باشن و سرزنده.






  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5