تبلیغات
کلبه تنهایی من - مطالب اسفند 1389

همه چیز اگر کمی تیره می نماید... باز روشن می شود زود... تنها فراموش مکن این حقیقتی است


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:شنبه 28 اسفند 1389-06:47 ب.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

هووی کیفم!


دوسش دارم اما دوستان می گن که دیگه باید بذاریش کنار. کیف پولم رو می گم. چهار روز پیش با مامان رفته بودیم بیرون برای خرید یه سری وسایل برای خونه که سر راه یه لوازم آرایشی فروشی رو دیدیم که قبلا هم ازش خرید کرده بودم. داخل که شدم روی پیشخونش کلی کیف پول گذاشته بود. تو طرح ها و رنگ های مختلف. از اونجایی که چند وقتی بود که دنبال یه  هووی خوب برای این کیف نازنین بودم به چندتایی شون نگاه خریدارانه کردم.از یکی شون خوشم اومد و بعد از وارسی خریدمش. برگشتیم خونه و من ناجوانمردانه و جلوی چشمای ملتمس کیف قبلی کیف جدید رو در آوردم و شروع کردم به خالی کردن کیف قبلی. از اونجایی که هزارتا کارت رو باید توی این کیف پول جا میدادم شروع کردم به جای دهی این کارت هایی که خیلی هم حال و حوصله اشون رو ندارم. اما آه کیف قبلی گرفت و متوجه شدم که این کیف به دردر من نمی خوره و باید فورا ببرم پسش بدم. کارت ها رو از تو کیف در اوردم و دوباره گذاشتم داخل جعبه اش و راهی شدم به سمت همون فروشگاه. سر راه یادم افتاد که یه سری کتاب از دانشگاه می خوام و باید قبل از اینکه کرکره های دانشگاه برای تعطیلات عید پایین بیاد برم و سراغی از کتاب های عزیز و دوست داشتنی خاک خورده بگیرم. با فاطمه تماس گرفتم گفت تا ساعت دو هستیم زود خودت رو برسون. دیگه رسیده بودم داخل فروشگاه شدم و کیف رو پس دادم به جای اون خرید مختصری کردم و اومدم بیرون. اون روز به کارهام رسیدم. رفتم دانشگاه و 7 تا کتاب گرفتم تا اگه خدا بخواد یه قدمی برای این پایان نامه برداشته باشم.
عصر که به خونه برگشتم مشغول خونه تکونی شدم تا فردای اون روز ساعت 5 عصر. شب برای عروسی دعوت بودیم و آماده شدم و رفتم. خوب بود عروسی خلوتی بود و چند تایی از دوستان رو دیدم و تجدید دیدار شد. شامی خوردیم و برگشتیم. فردای اون روز تصمصم گرفتم برای عیدی مامان یه سری ظروف کریستال بخرم برای همین با مامان رفتیم خیابون روربرویی که پر از فروشگاه های لوازم خانگی هستش. اما قیمت ها تا حدودی الکی بالا بود و از اونجایی که من به شدت از کلاه و گذاشتن اون بر سرم بدم می آد ترجیح دادم یکی دیگه از خیابون های اطراف رو که اون هم پر از فروشگاه لوازم خانگی هست رو هم از نظر بگذرونم.
مامان که پا درد امونش نمی داد گفت خودت برو من پاهام درد گرفته زیر غذا رو هم کم نکردم. خلاصه ما هم این را شنیدم و به دیده پذیرفتیم. مامان برگشت و من رفتم به سمت همون خیابون. قیمتای چند تا از فروشگاه ها رو دیدیم به نسبت بهتر بودن. وارد یکی از فروشگاه ها شدم و ظرف هایی رو که می خواستم انتخاب کردم و خریدم. 12 تا پیش دستی، 12 تا پیاله، میوه خوری پایه دار و آجیل خوری. قبل از اون هم استکان های پایه دار و قندون ها خریداری شده بودند. همه چیز خوب بود تا اینکه باید 4 هزار تومن دیگه هم پرداخت می کردم اما دیگه پول نقد نداشتم. به فروشنده گفتم کارت می کشم و گفت موردی نداره. وقتی کیفم رو باز کردم دیدیم ای وای کارت هام نیستند. هر چی نگاه کردم نبودند. زنگ زدم مامان و گفتم که کارتای منو ندیدی؟ بنده خدا مامان هم گفتن که نه و پیش خودت بودن من ندیدم جایی بذاری.
همون موقع داداشی زنگ زد. گفت داریم می آیم خونه گفتم باشه مامان خونه است. امکان نداشت من کارت هام رو گم کنم چون همیشه چک می کردمشون. یاد اون کیفی که اون روز خریدم و پسش دادم افتادم. احتمال دادم توی اون جا گذاشته باشم. برای همین به فروشنده گفتم خریدام اینجا باشن بر می گردم. به سرعت برق اومدم به سمت فروشگاه لوازم آرایشی. سر راه با دادش تماس گرفتم که کارتم گم شده حالا چیکار کنم. که گفت تماس بگیر حسابت رو ببندند. حسابی حول کرده بودم. به همه احتمالات ممکن فکر می کردم. اگه کیف رو فروخته باشن چی؟ اگه اصلا توی اون کیف نباشه چی؟ اصلا تو چرا انقدر سر به هوایی؟ اگه مغازه الان بسته باشه چی؟ و.... تا رسیدم در اون فروشگاه. باز بود. رفتم داخل. یه فروشنده دیگه بود. کیف ها همونطور روی پیشخون بودند. به صف و مرتب. نفس نفس زنان گفتم سه روز پیش یه کیف.. یه کیف... این کیف رو خریدم... دست بردم و کیف رو برداشتم... خریدم ... اما برای کارتام جا... کم داشت... زیپ وسطی کیف رو باز کردم...آوردم پس دادم...اووووووووووووه.... اما کارتم توش جا مونده بود... فروشنده خندید و گفت خوب خدا رو شکر که ما نفروخته بودیمش. براش توضیح دادم که چطور شد متوجه نبودن کارت هام شدم و اون باز لبخند زد و گفت خوب خدا رو شکر که پیداش کردی.
همون موقع داداشی دوباره تماس گرفت گفت سر خیابون هستیم. رفتم به سمتشون و با هم رفتیم و ظرف های رو که خریده بودم برداشتیم و بقیه پول فروشنده رو دادم. خدا داداشی و پلنگش( نام مستعار ماشین داداشی!) رو رسوند چون اگه نیومده بود مجبور بودم ماشین بگیرم.
خلاصه اون روز خدا هوامو بیشتر از روزای دیگه داشت. چون اصلا حوصله اینکه دوباره برم دنیال کارت و از این چیزا رو نداشتم. تازه فهمیدم نباید موقع خرید  هوو برای کیف پولم اون رو ببرم چون دلش میشکنه اون وقته که....


تاریخ:چهارشنبه 18 اسفند 1389-07:20 ب.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

خیابونای این شهر

یادم نمیاد قبلا این همه نیروی نظامی و قلچماق تو خیابون دیده باشم. هر بچه ای که پشت لبش سبز شده یه چماق اندازه خودش دادن دستش تا اگر خدای نکرده کسی نگاه چپ به گوشه این انقلاب و نظام کرد حسابش رو برسه!
دوره ای بود که بچه هایی این ملت جلو دشمن می ایستادن اما حالا من نمی دونم چی شده که مردم رو در برابر مردم قرار دادن.
 تو خیابونای این شهر چه خبره؟
تو این خیابونا بوی غریبگی میاد
بوی بی اعتمادی
بغضم می گیره وقتی لباس نظامی هایی از هر رنگ رو تو خیابون می بینم که کنار هم صف بستن تا...
و بغضم می ترکه وقتی می بینم حضور این همه نظامی تو خیابون عادی شده...
خدایا خودت کمک کن.



تاریخ:دوشنبه 2 اسفند 1389-01:15 ق.ظ

نویسنده :لعیا محبوبی

سفر آخر

داشتم ماهی تابه رو می شستم. خنکی آب رو حس می کردم و صداش رو می شنیدم.
یهو رفتم تو روزهای گذشته، سالهایی که از سر گذروندم و روزگاری که سپری شده.
یکسالی هست که دیگه حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم. حرف می زنم اما نه اون حرفی که باید بزنم.
در واقع حوصله هیچ کس رو ندارم. هر چند ظاهرم نشون نمی ده اما خسته شدم از همه کس.
یاد روزهای سخت سال 1387 افتادم که باهمه خوشی ها و ناخوشی ها و غم ها و شادی هاش گدشت. اما تاثیری روی روح و روانم  گذاشت که تا آخر عمر از یادم نمی ره.
قبل تر ها وقتی به مرگ فکر می کردم همیشه فکر این بودم که اون دنیا چی میشه. اما حالا برام مهم نیست که اون دنیا چی میشه می خوام که این دنیا با همه خستگی هاش تموم شه . شاید بگید کفر می گم اما نه اینجور نیست من زندگی رو دوست دارم اما از زنده موندن تشریفاتی بیزارم.
مرگ برام حکم یه سفر عجیب رو داره که دوست دارم تجربه اش کنم. انگار به اندازه ای که باید زندگی کردم. به اندازه ای که باید روزهای خوب و بد داشتم. حالا می خوام حس کنجکاویم رو جای دیگه ای ارضا کنم یعنی تو سفر آخر.
 دو هفته قبل که به خونه برگشتم شب حول حوش ساعت ده شب بود که همزمان دو تا از دوستان تماس گرفتن که زنده ای؟
توی اخبار ساعت ده شب شنیده بودن که دو تا اتوبوس تو راه قم تهران تصادف کردن و سه نفر دار فانی رو وداع گفتن.
اما من یکی از اون سه نفر نبودم. خندم گرفت به اینکه حضرت عزراییل دنبالم بوده اما انگار چشمای منتظر مامانم قسمش داده که بی خیال بچم شو.
اما حیف شد... واقعا حیف شد فرصت خوبی برای خلاصی از این دنیا بود.