اون روز اراده کرده بودم که کمی تو هزینه هام صرفه جویی کنم برای همین بر خلاف دفعه های قبل آژانس نگرفتم و ترجیح دادم که تا مسیر خونه تا 72 تن رو با تاکسی های خطی طی کنم. کوله پشتی ام به نسبت دفعه های قبل سبک تر بود. البته دلیلش هم التماس های من به مامان بود که به جون بچه های نداشته ام تهران هم سوپری داره و مامی تونیم و از این توانایی برخورداریم که از اونجا مایحتاجمون رو خرید کنیم و اصلا لازم نیست که من از اینجا کول کنم و ببرم. که علی رغم تلاش های من باز هم این کوله سنگین بود. کیف لپ تاپ رو هم که اضافه می کردیم برای خودش مصیبتی بود اما خوب من اراده کرده بودم که صرفه جویی کنم و باید این کار رو می کردم.
بعد از کلی ماچ و بوسه و سلام صلوات از سوی مامان بانو راهی شدم. تا اون ور خیابون مشکلی نبود. بعدشم تاکسی گرفتم و تا حرم راحت بودم. از جلوی حرم تا پایانه استانه رو باید پیاده می رفتم. از جلوی در صحن ایینه که رد شدم ایستادم و به رسم ادب سلامی کردم. جای همه دوستان خالی حرم حضرت معصومه صبح ها صفایی داره. حیات خلوت بود و کبوترهای سیاه و سفید حرم مشغول صرف صبحانه و دونه چینی بودند. باد خنکی به صورتم می خورد و چادرم رو از پشت عین تیتراژ سریال در پناه تو تکون می داد! ایوان آینه مثل همیشه چند تایی زائر رو مهمون خودش کرده بود و پرده مخملی سبز رنگ حرم هر از چند گاهی با عبور یه زائر بالا پایین می شد. اصولا حرم برای من یه جور خونه امیده. وقتی از همه کس و همه جا می برم تنها جایی که آرومم می کنه این حرم و فضای دلنشینشه. بگذریم. سلام دادم و به سمت پایانه آستانه رفتم. تاکسی های خطی میدون 72 تن پشت سر هم ایستاده بودند. یکی از راننده ها تا منو دید گفت 72 تنی خانم؟ اومدم بگم من یه تنم نه 72 تن! که به سمت ماشین همکارش اشاره کرد که اون ماشین جا داره برو سوار شو.
پژو زرد رنگی بود که معلوم بود تازه تحویلش گرفتن. تو دلم گفتم نمردیم و یه ماشین خوب تو این مسیر دیدیم. صندلی جلو خالی بود. راننده گفت خانم بشین بریم. موقع سوار شدن متوجه شدم که مسافرهای صندلی عقب هم چهار تاخانم به نسبت تپل هستند! تو دلم گفتم چه کاری بود یکی تون می اومدید جلو می نشستید. سوار شدم و در رو بستم و راننده راهی شد. از همون ابتدا یه صدای سوت مانندی می شنیدم. که اذیتم می کرد. اولش فکر کردم شاید یه جای ماشینه که روغن کاری می خواد و صدا می ده. صدای سوت هر چند ثانیه یه بار به گوش می رسید. دقیق تر که شدم دیدم صدا از پشت می آد. منم که فضول! دیگه نمی تونستم آروم بگیرم می خواستم بدونم صدای چیه. باز دقیق تر شدم. آهاااااااااااااااا. بگو پس. این صدای سوت صاد صلوات ( الهم صل علی محمد و آل محمد)یکی از خانم های صندلی پشتی بود. صاد که می گفت انگار یه سوتی می کشید که گوش میانی و اندرونی و بیرونی من به هم می پیچیدن! بدبختی این چهار تا نمی کردن یه خورده با هم حرف بزنن. چهارتایی ساکت نشسته بودن اون یکی هم هی صلوات می فرستاد. جاتون خالی نباشه که اصلا هم نبود و امیدوارم نصیبتون نشه تا خود میدون 72 تن این خانم هر چی نذر صلوات داشت با صاد سوت بلبلیش ادا کرد و اساسی اعصاب بنده حقیر رو خط خطی فرمود.
نتیجه اخلاقی اینکه صرفه جویی به ما نیومده همون آژانس بگیریم بهتره!