<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>کلبه تنهایی من </title>
    <subtitle>به کلبه تنهایی من خوش آمدید</subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-05-21T21:24:34+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>متنفرم...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/44"/>
        <published>2011-08-12T04:57:22+01:00</published>
        <updated>2011-08-12T04:57:22+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/44</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>متنفرم از این همه سادگی که خدا تو وجود من قرار داده متنفرم...


</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/44"><![CDATA[متنفرم از این همه سادگی که خدا تو وجود من قرار داده <br>متنفرم...<br>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>چشمام...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/43"/>
        <published>2011-08-11T03:06:17+01:00</published>
        <updated>2011-08-11T03:06:17+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/43</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>
از خواب که پا شدم رفتم جلو آینه یه نگاه به خودم انداختم.&amp;nbsp;چیزی که سالها بود ندیده بودم رو دوباره دیدمچشمام چشمام مثل بچگی هام بودنهمون جور قهوه ای و آروم با همون مژه ها با همون حالت خوشحال بودم که دوباره می بینمشون حسشون می کردمدوسشون داشتم اما امروز که بیدار شدم دیگه اون چشما رو ندیدم...کی می دونه که چشمای بچگی هام کجا رفتن؟




</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/43"><![CDATA[
از خواب که پا شدم رفتم جلو آینه یه نگاه به خودم انداختم.<br>&nbsp;چیزی که سالها بود ندیده بودم رو دوباره دیدم<br>چشمام <br>چشمام مثل بچگی هام بودن<br>همون جور قهوه ای و آروم با همون مژه ها با همون حالت <br>خوشحال بودم که دوباره می بینمشون <br>حسشون می کردم<br>دوسشون داشتم <br>اما امروز که بیدار شدم دیگه اون چشما رو ندیدم...<br>کی می دونه که چشمای بچگی هام کجا رفتن؟<br>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>صلوات یا سوت بلبلی!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/41"/>
        <published>2011-03-21T16:27:42+01:00</published>
        <updated>2011-03-21T16:27:42+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/41</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>



اون روز اراده کرده بودم که کمی تو هزینه هام صرفه جویی کنم برای همین بر خلاف دفعه های قبل آژانس نگرفتم و ترجیح دادم که تا مسیر خونه تا 72 تن رو با تاکسی های خطی طی کنم. کوله پشتی ام به نسبت دفعه های قبل سبک تر بود. البته دلیلش هم التماس های من به مامان بود که به جون بچه های نداشته ام تهران هم سوپری داره و مامی تونیم و از این توانایی برخورداریم که از اونجا مایحتاجمون رو خرید کنیم و اصلا لازم نیست که من از اینجا کول کنم و ببرم. که علی رغم تلاش های من باز هم این کوله سنگین بود. کیف لپ تاپ رو</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/41"><![CDATA[



<div style="text-align: justify;">اون روز اراده کرده بودم که کمی تو هزینه هام صرفه جویی کنم برای همین بر خلاف دفعه های قبل آژانس نگرفتم و ترجیح دادم که تا مسیر خونه تا 72 تن رو با تاکسی های خطی طی کنم. کوله پشتی ام به نسبت دفعه های قبل سبک تر بود. البته دلیلش هم التماس های من به مامان بود که به جون بچه های نداشته ام تهران هم سوپری داره و مامی تونیم و از این توانایی برخورداریم که از اونجا مایحتاجمون رو خرید کنیم و اصلا لازم نیست که من از اینجا کول کنم و ببرم. که علی رغم تلاش های من باز هم این کوله سنگین بود. کیف لپ تاپ رو هم که اضافه می کردیم برای خودش مصیبتی بود اما خوب من اراده کرده بودم که صرفه جویی کنم و باید این کار رو می کردم. <br>بعد از کلی ماچ و بوسه و سلام صلوات از سوی مامان بانو راهی شدم. تا اون ور خیابون مشکلی نبود. بعدشم تاکسی گرفتم و تا حرم راحت بودم. از جلوی حرم تا پایانه استانه رو باید پیاده می رفتم. از جلوی در صحن ایینه که رد شدم ایستادم و به رسم ادب سلامی کردم. جای همه دوستان خالی حرم حضرت معصومه صبح ها صفایی داره. حیات خلوت بود و کبوترهای سیاه و سفید حرم مشغول صرف صبحانه و دونه چینی بودند. باد خنکی به صورتم می خورد و چادرم رو از پشت عین تیتراژ سریال <span style="font-weight: bold;">در پناه تو</span> تکون می داد! ایوان آینه مثل همیشه چند تایی زائر رو مهمون خودش کرده بود و پرده مخملی سبز رنگ حرم هر از چند گاهی با عبور یه زائر بالا پایین می شد. اصولا حرم برای من یه جور خونه امیده. وقتی از همه کس و همه جا می برم تنها جایی که آرومم می کنه این حرم و فضای دلنشینشه. بگذریم. سلام دادم و به سمت پایانه آستانه رفتم. تاکسی های خطی میدون&nbsp; 72 تن پشت سر هم ایستاده بودند. یکی از راننده ها تا منو دید گفت 72 تنی خانم؟ اومدم بگم من یه تنم نه 72 تن! که به سمت ماشین همکارش اشاره کرد که اون ماشین جا داره برو سوار شو. <br>پژو زرد رنگی بود که معلوم بود تازه تحویلش گرفتن. تو دلم گفتم نمردیم و یه ماشین خوب تو این مسیر دیدیم. صندلی جلو خالی بود. راننده گفت خانم بشین بریم. موقع سوار شدن متوجه شدم که مسافرهای صندلی عقب هم <span style="font-weight: bold;">چهار</span> تاخانم به نسبت تپل&nbsp; هستند! تو دلم گفتم چه کاری بود یکی تون می اومدید جلو می نشستید. سوار شدم و در رو بستم و راننده راهی شد. از همون ابتدا یه صدای سوت مانندی می شنیدم. که اذیتم می کرد. اولش فکر کردم شاید یه جای ماشینه که روغن کاری می خواد و صدا می ده. صدای سوت هر چند ثانیه یه بار به گوش می رسید. دقیق تر که شدم دیدم صدا از پشت می آد. منم که فضول! دیگه نمی تونستم آروم بگیرم می خواستم بدونم صدای چیه. باز دقیق تر شدم. آهاااااااااااااااا. بگو پس. این صدای سوت صاد&nbsp; صلوات ( الهم <span style="font-weight: bold; font-style: italic;">صل</span> علی محمد و آل محمد)یکی از خانم های صندلی پشتی بود<span style="font-weight: bold;"></span>. صاد که می گفت انگار یه سوتی می کشید که گوش میانی و اندرونی و بیرونی من به هم می پیچیدن! بدبختی این چهار تا نمی کردن یه خورده با هم حرف بزنن. چهارتایی ساکت نشسته بودن اون یکی هم هی صلوات می فرستاد. جاتون خالی نباشه که اصلا هم نبود و امیدوارم نصیبتون نشه تا خود&nbsp; میدون 72&nbsp; تن این خانم هر چی نذر صلوات داشت با صاد سوت بلبلیش ادا کرد و اساسی اعصاب بنده حقیر رو خط خطی فرمود.&nbsp; <br>نتیجه اخلاقی اینکه صرفه جویی به ما نیومده همون آژانس بگیریم بهتره!<br>

</div>





]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>هووی کیفم!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/39"/>
        <published>2011-03-19T11:47:58+01:00</published>
        <updated>2011-03-19T11:47:58+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/39</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>


دوسش دارم اما دوستان می گن که دیگه باید بذاریش کنار. کیف پولم رو می گم. چهار روز پیش با مامان رفته بودیم بیرون برای خرید یه سری وسایل برای خونه که سر راه یه لوازم آرایشی فروشی رو دیدیم که قبلا هم ازش خرید کرده بودم. داخل که شدم روی پیشخونش کلی کیف پول گذاشته بود. تو طرح ها و رنگ های مختلف. از اونجایی که چند وقتی بود که دنبال یه&amp;nbsp; هووی خوب برای این کیف نازنین بودم به چندتایی شون نگاه خریدارانه کردم.از یکی شون خوشم اومد و بعد از وارسی خریدمش. برگشتیم خونه و من ناجوانمردانه و جلوی چشمای م</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/39"><![CDATA[


<div style="text-align: justify;"><img src="http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcS3aIbW8-Xk94wT4U8EGaDi7X8r_I5buVblXvEy0V6jTHmTlW77" alt="" align="baseline" border="0" vspace="0" hspace="0"><br>دوسش دارم اما دوستان می گن که دیگه باید بذاریش کنار. کیف پولم رو می گم. چهار روز پیش با مامان رفته بودیم بیرون برای خرید یه سری وسایل برای خونه که سر راه یه لوازم آرایشی فروشی رو دیدیم که قبلا هم ازش خرید کرده بودم. داخل که شدم روی پیشخونش کلی کیف پول گذاشته بود. تو طرح ها و رنگ های مختلف. از اونجایی که چند وقتی بود که دنبال یه&nbsp; هووی خوب برای این کیف نازنین بودم به چندتایی شون نگاه خریدارانه کردم.از یکی شون خوشم اومد و بعد از وارسی خریدمش. برگشتیم خونه و من ناجوانمردانه و جلوی چشمای ملتمس کیف قبلی کیف جدید رو در آوردم و شروع کردم به خالی کردن کیف قبلی. از اونجایی که هزارتا کارت رو باید توی این کیف پول جا میدادم شروع کردم به جای دهی این کارت هایی که خیلی هم حال و حوصله اشون رو ندارم. اما آه کیف قبلی گرفت و متوجه شدم که این کیف به دردر من نمی خوره و باید فورا ببرم پسش بدم. کارت ها رو از تو کیف در اوردم و دوباره گذاشتم داخل جعبه اش و راهی شدم به سمت همون فروشگاه. سر راه یادم افتاد که یه سری کتاب از دانشگاه می خوام و باید قبل از اینکه کرکره های دانشگاه برای تعطیلات عید پایین بیاد برم و سراغی از کتاب های عزیز و دوست داشتنی خاک خورده بگیرم. با فاطمه تماس گرفتم گفت تا ساعت دو هستیم زود خودت رو برسون. دیگه رسیده بودم داخل فروشگاه شدم و کیف رو پس دادم به جای اون خرید مختصری کردم و اومدم بیرون. اون روز به کارهام رسیدم. رفتم دانشگاه و 7 تا کتاب گرفتم تا اگه خدا بخواد یه قدمی برای این پایان نامه برداشته باشم. <br>عصر که به خونه برگشتم مشغول خونه تکونی شدم تا فردای اون روز ساعت 5 عصر. شب برای عروسی دعوت بودیم و آماده شدم و رفتم. خوب بود عروسی خلوتی بود و چند تایی از دوستان رو دیدم و تجدید دیدار شد. شامی خوردیم و برگشتیم. فردای اون روز تصمصم گرفتم برای عیدی مامان یه سری ظروف کریستال بخرم برای همین با مامان رفتیم خیابون روربرویی که پر از فروشگاه های لوازم خانگی هستش. اما قیمت ها تا حدودی الکی بالا بود و از اونجایی که من به شدت از کلاه و گذاشتن اون بر سرم بدم می آد ترجیح دادم یکی دیگه از خیابون های اطراف رو که اون هم پر از فروشگاه لوازم خانگی هست رو هم از نظر بگذرونم. <br>مامان که پا درد امونش نمی داد گفت خودت برو من پاهام درد گرفته زیر غذا رو هم کم نکردم. خلاصه ما هم این را شنیدم و به دیده پذیرفتیم. مامان برگشت و من رفتم به سمت همون خیابون. قیمتای چند تا از فروشگاه ها رو دیدیم به نسبت بهتر بودن. وارد یکی از فروشگاه ها شدم و ظرف هایی رو که می خواستم انتخاب کردم و خریدم. 12 تا پیش دستی، 12 تا پیاله، میوه خوری پایه دار و آجیل خوری. قبل از اون هم استکان های پایه دار و قندون ها خریداری شده بودند. همه چیز خوب بود تا اینکه باید 4 هزار تومن دیگه هم پرداخت می کردم اما دیگه پول نقد نداشتم. به فروشنده گفتم کارت می کشم و گفت موردی نداره. وقتی کیفم رو باز کردم دیدیم ای وای کارت هام نیستند. هر چی نگاه کردم نبودند. زنگ زدم مامان و گفتم که کارتای منو ندیدی؟ بنده خدا مامان هم گفتن که نه و پیش خودت بودن من ندیدم جایی بذاری. <br>همون موقع داداشی زنگ زد. گفت داریم می آیم خونه گفتم باشه مامان خونه است. امکان نداشت من کارت هام رو گم کنم چون همیشه چک می کردمشون. یاد اون کیفی که اون روز خریدم و پسش دادم افتادم. احتمال دادم توی اون جا گذاشته باشم. برای همین به فروشنده گفتم خریدام اینجا باشن بر می گردم. به سرعت برق اومدم به سمت فروشگاه لوازم آرایشی. سر راه با دادش تماس گرفتم که کارتم گم شده حالا چیکار کنم. که گفت تماس بگیر حسابت رو ببندند. حسابی حول کرده بودم. به همه احتمالات ممکن فکر می کردم. اگه کیف رو فروخته باشن چی؟ اگه اصلا توی اون کیف نباشه چی؟ اصلا تو چرا انقدر سر به هوایی؟ اگه مغازه الان بسته باشه چی؟ و.... تا رسیدم در اون فروشگاه. باز بود. رفتم داخل. یه فروشنده دیگه بود. کیف ها همونطور روی پیشخون بودند. به صف و مرتب. نفس نفس زنان گفتم سه روز پیش یه کیف.. یه کیف... این کیف رو خریدم... دست بردم و کیف رو برداشتم... خریدم ... اما برای کارتام جا... کم داشت... زیپ وسطی کیف رو باز کردم...آوردم پس دادم...اووووووووووووه.... اما کارتم توش جا مونده بود... فروشنده خندید و گفت خوب خدا رو شکر که ما نفروخته بودیمش. براش توضیح دادم که چطور شد متوجه نبودن کارت هام شدم و اون باز لبخند زد و گفت خوب خدا رو شکر که پیداش کردی. <br>همون موقع داداشی دوباره تماس گرفت گفت سر خیابون هستیم. رفتم به سمتشون و با هم رفتیم و ظرف های رو که خریده بودم برداشتیم و بقیه پول فروشنده رو دادم. خدا داداشی و پلنگش( نام مستعار ماشین داداشی!) رو رسوند چون اگه نیومده بود مجبور بودم ماشین بگیرم. <br>خلاصه اون روز خدا هوامو بیشتر از روزای دیگه داشت. چون اصلا حوصله اینکه دوباره برم دنیال کارت و از این چیزا رو نداشتم. تازه فهمیدم نباید موقع خرید&nbsp; هوو برای کیف پولم اون رو ببرم چون دلش میشکنه اون وقته که....<br>

</div>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>خیابونای این شهر </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/37"/>
        <published>2011-03-09T12:20:04+01:00</published>
        <updated>2011-03-09T12:20:04+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/37</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>
یادم نمیاد قبلا این همه نیروی نظامی و قلچماق تو خیابون دیده باشم. هر بچه ای که پشت لبش سبز شده یه چماق اندازه خودش دادن دستش تا اگر خدای نکرده کسی نگاه چپ به گوشه این انقلاب و نظام کرد حسابش رو برسه!دوره ای بود که بچه هایی این ملت جلو دشمن می ایستادن اما حالا من نمی دونم چی شده که مردم رو در برابر مردم قرار دادن. &amp;nbsp;تو خیابونای این شهر چه خبره؟تو این خیابونا بوی غریبگی میاد بوی بی اعتمادی بغضم می گیره وقتی لباس نظامی هایی از هر رنگ رو تو خیابون می بینم که کنار هم صف بستن تا...و بغضم می ترکه</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/37"><![CDATA[
<div style="text-align: justify;">یادم نمیاد قبلا این همه نیروی نظامی و قلچماق تو خیابون دیده باشم. هر بچه ای که پشت لبش سبز شده یه چماق اندازه خودش دادن دستش تا اگر خدای نکرده کسی نگاه چپ به گوشه این انقلاب و نظام کرد حسابش رو برسه!<br>دوره ای بود که بچه هایی این ملت جلو دشمن می ایستادن اما حالا من نمی دونم چی شده که مردم رو در برابر مردم قرار دادن. <br>&nbsp;تو خیابونای این شهر چه خبره؟<br>تو این خیابونا بوی غریبگی میاد <br>بوی بی اعتمادی <br>بغضم می گیره وقتی لباس نظامی هایی از هر رنگ رو تو خیابون می بینم که کنار هم صف بستن تا...<br>و بغضم می ترکه وقتی می بینم حضور این همه نظامی تو خیابون عادی شده...<br>خدایا خودت کمک کن.<br><br></div>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>سفر آخر</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/30"/>
        <published>2011-02-20T18:15:52+01:00</published>
        <updated>2011-02-20T18:15:52+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/30</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>


داشتم ماهی تابه رو می شستم. خنکی آب رو حس می کردم و صداش رو می شنیدم. یهو رفتم تو روزهای گذشته، سالهایی که از سر گذروندم و روزگاری که سپری شده. یکسالی هست که دیگه حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم. حرف می زنم اما نه اون حرفی که باید بزنم. در واقع حوصله هیچ کس رو ندارم. هر چند ظاهرم نشون نمی ده اما خسته شدم از همه کس. یاد روزهای سخت سال 1387 افتادم که باهمه خوشی ها و ناخوشی ها و غم ها و شادی هاش گدشت. اما تاثیری روی روح و روانم&amp;nbsp; گذاشت که تا آخر عمر از یادم نمی ره. قبل تر ها وقتی به مرگ فکر</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/30"><![CDATA[
<div style="text-align: justify;">

داشتم ماهی تابه رو می شستم. خنکی آب رو حس می کردم و صداش رو می شنیدم. <br>یهو رفتم تو روزهای گذشته، سالهایی که از سر گذروندم و روزگاری که سپری شده. <br>یکسالی هست که دیگه حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم. حرف می زنم اما نه اون حرفی که باید بزنم. <br>در واقع حوصله هیچ کس رو ندارم. هر چند ظاهرم نشون نمی ده اما خسته شدم از همه کس. <br>یاد روزهای سخت سال 1387 افتادم که باهمه خوشی ها و ناخوشی ها و غم ها و شادی هاش گدشت. اما تاثیری روی روح و روانم&nbsp; گذاشت که تا آخر عمر از یادم نمی ره. <br>قبل تر ها وقتی به مرگ فکر می کردم همیشه فکر این بودم که اون دنیا چی میشه. اما حالا برام مهم نیست که اون دنیا چی میشه می خوام که این دنیا با همه خستگی هاش تموم شه . شاید بگید کفر می گم اما نه اینجور نیست من زندگی رو دوست دارم اما از زنده موندن تشریفاتی بیزارم. <br>مرگ برام حکم یه سفر عجیب رو داره که دوست دارم تجربه اش کنم. انگار به اندازه ای که باید زندگی کردم. به اندازه ای که باید روزهای خوب و بد داشتم. حالا می خوام حس کنجکاویم رو جای دیگه ای ارضا کنم یعنی تو سفر آخر. <br>&nbsp;دو هفته قبل که به خونه برگشتم شب حول حوش ساعت ده شب بود که همزمان دو تا از دوستان تماس گرفتن که زنده ای؟<br>توی اخبار ساعت ده شب شنیده بودن که دو تا اتوبوس تو راه قم تهران تصادف کردن و سه نفر دار فانی رو وداع گفتن. <br>اما من یکی از اون سه نفر نبودم. خندم گرفت به اینکه حضرت عزراییل دنبالم بوده اما انگار چشمای منتظر مامانم قسمش داده که بی خیال بچم شو. <br>اما حیف شد... واقعا حیف شد فرصت خوبی برای خلاصی از این دنیا بود.<br><br><br><br></div>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>بابا و مامان </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/34"/>
        <published>2011-02-08T18:29:26+01:00</published>
        <updated>2011-02-08T18:29:26+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/34</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>
شب هایی که تو خونه هستم آرامش عجیبی دارم و بغضی عجیب تر. حس تعلق به یک خانواده ارامش عجیبی به آدم می ده.همه چیزم رو مدیون پدر و مادری هستم که وقتی نگاه به چهره معصومشون می کنم غیر از عشق و محبت چیز دیگه ای نمی بینم. هر دوشون تو زندگی سختی های زیادی کشیدن اما تا اونجا که تونستن نذاشتن ما سختی ببینیم. بابا با اینکه سواد قدیمی داره اما شوق دونستن و فهمیدن همیشه تو وجودش هست. گواه این گفته من هم کتابخونه کوچولوی بابا گوشه خونه است. گاهی کتابای من و یا برادرها رو&amp;nbsp; بر می داره و تورقی می کنه و ا</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/34"><![CDATA[
<div style="text-align: justify;">شب هایی که تو خونه هستم آرامش عجیبی دارم و بغضی عجیب تر. حس تعلق به یک خانواده ارامش عجیبی به آدم می ده.همه چیزم رو مدیون پدر و مادری هستم که وقتی نگاه به چهره معصومشون می کنم غیر از عشق و محبت چیز دیگه ای نمی بینم. <br>هر دوشون تو زندگی سختی های زیادی کشیدن اما تا اونجا که تونستن نذاشتن ما سختی ببینیم. بابا با اینکه سواد قدیمی داره اما شوق دونستن و فهمیدن همیشه تو وجودش هست. گواه این گفته من هم کتابخونه کوچولوی بابا گوشه خونه است. گاهی کتابای من و یا برادرها رو&nbsp; بر می داره و تورقی می کنه و اگه براش جذاب باشه فصلی ازش رو می خونه. عاشق سعدی و بوستان و گلستانشه و گاهی شعرهاش رو زمزمه می کنه. از پروین هم خوشش می اد! البته مامان نمی دونه!<img src="../..http://static1.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/3.gif"> اما میونه خوبی با حافظ نداره. از برنامه های تلویزیون هم فقط عشق اخبار و سخنرانی های مذهبی رو داره البته با صدای بلند در حدی که همسایه های اینوری و اون وری هم از فیض اون بهره مند بشن! و اگر خدای نکرده در راه راست نیستند به راه راست هدایت شده و توبه کار بشن!<br>توی زندگیم مردی به چشم پاکی بابا ندیدم. مقید به حلال و حروم زندگیش و پاکی سفره خونمونه. تا به حال هم از هیچ بانکی وام نگرفته چون کلا از قرض بدش می آد. <br>اما مامان خانوم گل سر سبد خونمون. مامان و من خیلی رابطه صمیمی داریم با&nbsp; اینکه اختلاف سنی زیادی با هم داریم و مامان بی سواد هستن اما درک خیلی بالایی از شرایط امروزی دارن به نحوی که من خیلی از حرفامو بهش می گم و اون خیلی خوب راهنمایی می کنه. مامان خیلی نجیبه و اصالت خاصی توی رفتارش داره. بنده خدا خیلی تلاش کرده تا ما هم یه بویی از اصالت ببریم اما خوب چه میشه کرد همیشه که تلاش ها مثمر ثمر نیستن! ویژگی بارز مامان خوش لباس بودنش هستش. خیلی با سلیقه اس. بعضی از لباسای من رو که مامان انتخاب کرده هنوزم که هنوزه با گذشت سالها شیک و جدید هستند. <br>هیچ وقت یادم نمی ره که بعضی روزها مامان با یه کیسه خوراکی می اومد مدرسه تا هم سراغی از درسای من بگیره و هم سفارش منو به معلممون کنه که این بچه از آسمون افتاده زمین و از این صحبتا. منم که لوس تا یکی بهم می گفت بچه بالا چشت ابرو بهم بر می خورد و می زدم زیر گریه!<br>یا یادم می آد روزای بارونی مامان برای برادران محبوبی که هر دو تو یه مدرسه درس می خوندن چکمه می برد که مبادا خدای نکرده این دو تا آقازاده تو گل و شل نتونن به خونه برسن. <br>بابا کاری به این کارا نداشت فقظ آخر ثلث کارنامه هامونو یه امضا می زد می داد دستمون. بابا دورا درو حواسش بهمون بود و چون بچه های خوبی بودیم و در حد توان درس خون بودیم تذکری بهمون نمی داد. اما از جهتی&nbsp; به این خاطر هم بود که&nbsp; بابا می دونست که مامان حواسش به همه چیز هست. بابا هنوز هم همونجوره وقتی می خوام برم تهران فقط می پرسه پول داری؟ منم که عاشق پول می گم نه!!! <img src="../..http://static1.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><br>مامان دلش اندازه گنجیشکه هر روز چند بار تماس می گیره اما بابا تا حالا یه بار هم بهم زنگ نزده. اینم بگم که کلا بابا جز مردهای سنتی به حساب می آد که محبتش رو بروز نمیده. یه بار که زنگ زدم خونه مامان نبود بابا&nbsp; گوشی رو برداشت و تندی پرسید کی می آی؟ نمی آی؟ اون موقع بود که دستش برام رو شد که دلش برام تنگ شده. آخ جون دلم خنک شد که دستش برام رو شد!<img src="../..http://static1.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/15.gif"><br>خلاصه اینکه دو تا گوهر قیمتی تو خونمون هست که تو هیچ جای دنیا لنگه شون پیدا نمی شه و یه تار موشون رو به همه دنیا نمی دم. ان شاالله که همیشه زنده باشن و سرزنده. <br><br></div>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>فارسی بیلمیرم...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/32"/>
        <published>2011-02-04T18:37:30+01:00</published>
        <updated>2011-02-04T18:37:30+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/32</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>


اون سال قرار بود برم کلاس اول دبستان. یادم نمی آد دقیقا چه حس و حالی داشتم اما خاطرم هست اون سال عمواینا خونه ما بودن. دختر عموم&amp;nbsp; طاهره یک سالی از من بزرگتر بود و سال قبلش رفته بود کلاس اول. صبح همراه مامان و دختر عموم رفتیم مدرسه که من اولین روز حیات تحصیلی ام رو رسما شروع کنم. بچه ها رفته بودن سر کلاس و ما تقریبا دیر رسیده بودیم. معاون مدرسه به همراه مامان و طاهره&amp;nbsp; منو بردن جلو در کلاسی که قرار بود شاگردش باشم. معاون مدرسه در زد. وقتی در باز شد یه خانوم هیکلی قد بلند سبزه جلوی </summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/32"><![CDATA[

<div style="text-align: justify;">
اون سال قرار بود برم کلاس اول دبستان. یادم نمی آد دقیقا چه حس و حالی داشتم اما خاطرم هست اون سال عمواینا خونه ما بودن. دختر عموم&nbsp; طاهره یک سالی از من بزرگتر بود و سال قبلش رفته بود کلاس اول. صبح همراه مامان و دختر عموم رفتیم مدرسه که من اولین روز حیات تحصیلی ام رو رسما شروع کنم. <br>بچه ها رفته بودن سر کلاس و ما تقریبا دیر رسیده بودیم. معاون مدرسه به همراه مامان و طاهره&nbsp; منو بردن جلو در کلاسی که قرار بود شاگردش باشم. معاون مدرسه در زد. وقتی در باز شد یه خانوم هیکلی قد بلند سبزه جلوی در ظاهر شد و پشت بند اون صدای جیغ و داد دختر بچه هایی که چیزی تو مایه های زلزله هشت ریشتری بودند به هوا رفت. <br>من که تا اون موقع همیشه تو یه خونه خلوت و ساکت بزرگ شده بودم و مامانم رو با یه هیکل متناسب دیده بودم چنان ترسی به وجودم افتاد که زدم زیر گریه و چسپیدم به چادر مامانم که من نمی خوام برم سر کلاس! منو از اینجا ببر!<br>معلم اون کلاسم به معاونمون گفت که ظرفیت کلاسش تکمیله و بهتره ببرینش کلاس خانوم سعیدی. <br>مامان هم که منو تو اون حال دید به معاونمون گفت که اگه می شه یه کلاس دیگه براش در نظر بگیرین.<br>بعد ازکلی دلداری از جانب مامان و دختر عموی گرامی رفتیم ته سالن و در کلاس خانوم سعیدی. <br>از همون لحظه ای که خانوم سعیدی رو دیدم ازش خوشم اومد. آرامش خاصی تو وجودش بود. با روی باز ازم استقبال کرد و منو برد داخل کلاس. <br>روی نیمکت سوم ردیف وسط نشستم. تو حال و هوای خودم بودم و فکر خونه و مامان که یهو خانم سعیدی شروع کرد به خوندن اسامی. اینو بگم که من تا کلاس اول دبستان به زبان ترکی صحبت می کردم و اصلا فارسی بلد نبودم. برادرام که یکی چهار سال و اون یکی سه سال قبل من رفته بودند مدرسه می تونستند فارسی صحبت کنند اما من نمی تونستم. توصیه این دو برادر گرامی به من در روز اول مدرسه این بود که لعیا هر چی تو کلاس گفتن تو تکرار کن اون وقت یاد می گیری. <br>منم که این نصیحت های برادرانه رو آویزه گوشم کرده بودم تا خانم سعیدی شروع کرد به خوندن اسامی&nbsp; فکر کردم باید پشت بندش&nbsp; تکرار کنم و این هم بخشی از درس و کلاس هستش برای همین تا گفت زهرا ابراهیمی با صدای بلند گفتم زهرا ابراهیمی! اما فقط من بودم که داد زده بودمزهرا ابراهیمی.همه ساکت بودند. یهو دیدم همه بچه ها برگشتن سمت من و نگام کردن و خندیدن. من که تازه فهمیده بودم چه اشتباهی کردم سرخ شدم و سرم رو انداختم پایین و تا آخر کلاس صدام در نیومد. تا آخر سال هم دانش آموز فعالی نبودم چون اصلا نمی فهمیدم که معلممون چی می گه.<br>&nbsp;معمولا همه بچه ها معدلشون تو کلاس اول بیست میشه اما من معدلم 19.25 شد. وقتی یاد اون روزها می افتم می مونم که واقعا چه جوری کلاس اول رو به آخر رسوندم. <br>یادم می اد خودم کلی خودم رو دلداری می دادم و روش های مختلفی رو برای یادگیری زبان فارسی به کا رمی گرفتم.یکی از روش هایی که خیلی به یادگیری زبان فارسی من کمک کرد خوندن تابلوهای توی خیابونا بود. وقتی سوار اتوبوس می شدیم و تو ایستگاه های مختلف اتوبوس می ایستاد شروع می کردم به خوندن در و دیوارها و تابلوهایی که روی مغازه ها نصب شده بود. این یکی از کارهای مورد علاقه ام بود مثل حل کردن یه معما. یا خیلی وقتا سعی می کردم ادای مجری های توی تلویزیون رو دربیارم و یا تو اینه با خودم حرف می زدم. خلاصه یه جورایی از همون بچگی مربی زبان بودم!<br>&nbsp;اما خدا رو شکر حالا فارسی بیلیرم!<br><br></div>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>آرزوهای برآورده شده...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/31"/>
        <published>2011-02-04T18:21:49+01:00</published>
        <updated>2011-02-04T18:21:49+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/31</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>

بچه که بودم همیشه با مامان می رفتم دکتر تا صحبت های مامان رو برای دکترش ترجمه کنم. حدودا هشت نه ساله بودم. یادم می اد از همون اول هر چادری که مامان برا خودش می خرید عین همون جنس رو هم برای من می خرید. تصور کنید یه دختر بچه با چادر شرمن براق! از بچگی علاقه عجیبی به چادر عربی داشتم اما در دوران طفولیت قسمت نشد که سر کنم. عوضش حالا تا دلم خواسته چادر عربی پوشیدم و عقده های چندین و چند سالم رو خالی کردم!خلاصه با اون چادر شرمن و یه کفش سه سانتی ورنی که می پوشیدم می شدم یه خانوم باجی به تمام معنا!</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/31"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">

بچه که بودم همیشه با مامان می رفتم دکتر تا صحبت های مامان رو برای دکترش ترجمه کنم. حدودا هشت نه ساله بودم. یادم می اد از همون اول هر چادری که مامان برا خودش می خرید عین همون جنس رو هم برای من می خرید. تصور کنید یه دختر بچه با چادر شرمن براق! <br>از بچگی علاقه عجیبی به چادر عربی داشتم اما در دوران طفولیت قسمت نشد که سر کنم. عوضش حالا تا دلم خواسته چادر عربی پوشیدم و عقده های چندین و چند سالم رو خالی کردم!<br>خلاصه با اون چادر شرمن و یه کفش سه سانتی ورنی که می پوشیدم می شدم یه خانوم باجی به تمام معنا!<br>هنوزم یادم هست که تا وارد مطب می شدم دکتر گیوه چی می گفت سلام مترجم. <br>مامان می نشست کنار دکتر و همزمان که دکتر معاینه اش می کرد سوالاتی می پرسید که من از مامان می پرسیدم و پاسخ رو به آقای دکتر منتقل می کردم.<br>از همون سالها عشق اینو داشتم که مثل دکتر از چپ به راست بنویسم و خاطرم هست که کلی از دفترهامو از چپ به راست خط خطی می کردم که به اصطلاح ادای دکتر رو در آورده باشم. <br>حالا سالها گذشته و من یه مترجم شدم. مترجمی که می تونه از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه کنه و از چپ به راست بنویسه. <br>اون روزها چه زود گذشت. آرزوهایی که روزی دست نیافتنی بودن حالا شدن یه بخش از زندگی هرروزه که گاهی توجهی هم بهشون نمی کنم. <br>خدا جون دوست دارم که می تونم از چپ به راست بنویسم و بخونم. <br>



</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>خورشید خانوم نامرده</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/29"/>
        <published>2011-01-27T12:22:17+01:00</published>
        <updated>2011-01-27T12:22:17+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/29</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>







توی صورتش که نگاه کنی مژه های بلند و سیاهش باابروهای پر پشتش خیلی به چشم می آد. یک دقیقه بامداد روز 24 آبان سال 1386 با کلی سلام و صلوات به دنیا اومد و رسما عنوان نوه اول خانواده رو به خودش اختصاص داد. خدا خیرش بده که بعد از عمری ما رو هم به درجه رفیع عمگی و یا عمه بودن رسوند. محمد کوچولوی دوست داشتنی خانواده محبوبی حالا سه سال و چند ماه داره و به نوعی نفس عمه محسوب می شه.هفته قبل که مقدر شد ما این فسقلی را ببینیم و خداوند ما را به دیدن جمال زیبای او نایل کرد جمله استعاری فرمودند</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/29"><![CDATA[

<img style="width: 157px; height: 206px;" src="http://www.pic.iran-forum.ir/images/7dlyvqdt57et53lbrav.jpg" alt="" align="baseline" border="0" vspace="0" hspace="0">
<div style="text-align: justify;">

<img src="http://www.imgplace.com/viewimg88/8094/47photo0092.jpg" alt="" align="baseline" border="0" vspace="0" hspace="0">


توی صورتش که نگاه کنی مژه های بلند و سیاهش باابروهای پر پشتش خیلی به چشم می آد. یک دقیقه بامداد روز 24 آبان سال 1386 با کلی سلام و صلوات به دنیا اومد و رسما عنوان نوه اول خانواده رو به خودش اختصاص داد. خدا خیرش بده که بعد از عمری ما رو هم به درجه رفیع عمگی و یا عمه بودن رسوند. محمد کوچولوی دوست داشتنی خانواده محبوبی حالا سه سال و چند ماه داره و به نوعی نفس عمه محسوب می شه.<br>هفته قبل که مقدر شد ما این فسقلی را ببینیم و خداوند ما را به دیدن جمال زیبای او نایل کرد جمله استعاری فرمودند که خیلی به دلم نشست.<br>می خواستیم بخوابیم که یه هو رو کرد به من و گفت: عمه این خورشید خانوم خیلی نامرده!<br>خندم گرفت گفتم چرا عمه جان؟<br>گفت : خیلی نامرده دیگه تا من حواسم نیست می ره پشت ابرا قایم می شه اون وقت زود شب می شه!<br><br><br></div>







]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title> یه شماره رند می خوام!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/27"/>
        <published>2010-12-30T09:03:40+01:00</published>
        <updated>2010-12-30T09:03:40+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/27</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>

وارد پست بانک که شدم آدم های جور واجور کنار هم ایستاده بودند تا نوبت انجام کارشون برسه. بالای باجه ها رو نگاه کردم و بخش تلفن های ثابت رو پیدا کردم. کنار زن میانسالی ایستاده بودم که چین و چروک های زودهنگام صورتش نشونیه&amp;nbsp; یه زندگی سختی رو می داد. هر از چند گاهی چادرش رو مرتب می کرد و همزمان نیم نگاهی&amp;nbsp; هم به من می انداخت. چند تا اسکناس&amp;nbsp; دو هزارتومنی به همراه قبض برق تو دستش بود. به زبون ترکی ازم پرسید که می تونه پول برق رو اینجا پرداخت کنه؟ جواب دادم که بله این خانوم ازتون قبض رو</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/27"><![CDATA[

<div style="text-align: justify;">وارد پست بانک که شدم آدم های جور واجور کنار هم ایستاده بودند تا نوبت انجام کارشون برسه. بالای باجه ها رو نگاه کردم و بخش تلفن های ثابت رو پیدا کردم. کنار زن میانسالی ایستاده بودم که چین و چروک های زودهنگام صورتش نشونیه&nbsp; یه زندگی سختی رو می داد. هر از چند گاهی چادرش رو مرتب می کرد و همزمان نیم نگاهی&nbsp; هم به من می انداخت. چند تا اسکناس&nbsp; دو هزارتومنی به همراه قبض برق تو دستش بود. به زبون ترکی ازم پرسید که می تونه پول برق رو اینجا پرداخت کنه؟ جواب دادم که بله این خانوم ازتون قبض رو میگیرن. <br>تو نگاهش نگرانی خاصی بود مثل کسی که منتظره یه اتفاقه. چند دقیقه ای گذشت و خانوم متصدی قبضش رو گرفت و کارش رو انجام داد و 400 تومن بهش پس داد. بقیه پولش رو برداشت و آروم از کنارم رد شد. هنوز نوبت من نشده بود. دستای زیادی بودند که منتظر بودن خانوم متصدی قبض هاشون رو بگیره. چند دقیقه ای گذشت. همچنان که تو اون شلوغی به فکر پایان نامه و امتحانام بودم دیدیم اون خانوم دوباره برگشت و به متصدی گفت که می بایست&nbsp; دو هزار و چهارصد بهش پس می داده. متصدی صداش رو برد بالا که خانوم بقیه پولتون رو درست پرداخت کردم. بنده خدا که حالا به نگرانی توی چشماش ترس هم اضافه شده بود گفت نه شما فقط چهارصد دادین. دلم براش سوخت با لهجه ترکی به سختی می خواست خواسته اش رو تفهیم کنه. خانوم متصدی کوتاه نمی اومد تا اینکه زن بیچاره به من اشاره کرد و گفت این خانوم هم بودن و دیدن که چهار صد دادین. من که تا اون موقع آروم برا خودم وایساده بودم سری تکون دادم و گفتم بله خانوم درست می گن چهار صد دادین. خانوم متصدی نگاهی به من کرد و&nbsp; یه دو هزار تومنی رو پیشخون گذاشت. حالا دیگه ترسی تو نگاه زن نبود. اما همچنان چشماش نگران بودن.... <br>وقتی پول تلفن رو پرداخت کردم رفتم قسمت پست تا جزوه مهسا رو پست کنم. پاکتی از متصدی گرفتم و آدرس رو روی پاکت نوشتم. تو همین حال بودم که&nbsp; دختر جوونی اومد کنارم وایساد. روی پیشخون لیست شماره های همراه اول بود و اون می خواست از بین اونا یکی رو انتخاب کنه. آدرس رو نوشتم و پاکت رو تحویل دادم اما چون پرینتر خراب بود باید چند دقیقیه ای صبر می کردم تا درست شه و رسید رو بگیرم. تو همون حال بودم که آقای سلطانی تماس گرفت و من بهش گفتم که کارش رو ایمیل می کنم. وقتی گوشی رو قطع کردم نگاه خیره دختر رو دیدم که احساس می کرد من چه آدم مهمی هستم! تو همین حال یه هو گفت می شه یه شماره از تو این لیست برام انتخاب کنی؟<br>منم گفتم باشه. گفت می خوام رند باشه. بعد یه شماره نشونم داد که از 0 تا 10 هر چی عدد تصور کنی توش بود گفت: این خوبه!<br>گفتم: نه این که رند نیست. پرسید: رند یعنی چی ؟! دلم سوخت. دلم برای همه دخترای بی سواد این منطقه سوخت. دخترایی که تا چشم باز می کنن باید قالی ببافن و بعد هم که به سن ازدواج می رسن با اولین خواستگار و یا دوست پسری که دم دستشون&nbsp; باشه ازدواج کنن و دوباره چرخه زندگی پدر مادراشون رو ادامه بدن. البته با کمی تفاوت. <br>نگاهی بهش انداختم و گفتم شماره رند یعنی مثلا دو تا شماره توش یکی باشه. خندید و گفت باشه تو یکی انتخاب کن برام. یه شماره پیدا کردم که آخرش 44 بود. گفتم تو اینا فقط اینه که دو تارقمش یکیه. مثل بچه ها خوشحال شد و به متصدی گفت خانوم من اینو می خوام. انگشتش رو روی شماره گداشته بود که گمش نکنه. <br>متصدی فرمی رو بهش داد و گفت اینو پر کن. دختر نگاهی به فرم انداخت و بعد خندید و گفت من آدرس خونمون رو نمی دونم! <br>متصدی گفت کجا زندگی می کنین آدرس اونجا رو بنویس. و دختر خندید و گفت نمی دونم آخه آدرسشو!<br>بعد به من گفت: تو فرم رو برام پر می کنی؟ <br>گفتم: باشه. خودکار رو برداشتم و گفتم: اسمت چیه؟ گفت: فاطمه . فامیلی ات چیه؟ گفت: عبدالهی منش نام پدر؟ گفت: ابراهیمعلی&nbsp; گفتم شماره شناسنامه؟ گفت: نمی دونم! <br>بعد کارت ملی اش رو نشونم داد و گفت: اینجا نوشته ؟ گفتم نه توی شناسنامه اته. حفظ نیستی؟ گفت نه و باز خندید. شماره ملی اش رو نوشتم.&nbsp; اما جای شماره شناسنامه خالی موند. متولد 71 بود. یعنی 18 سال داشت. اما هنوز نمی دونست شماره شناسنامه چیه. باز دلم سوخت برای این همه شکاف آگاهی....<br>واقعا چیکار باید کرد؟ گاهی که فکرش رو می کنم می بینم چقدر بین طبقات بالا و پایین فاصله افتاده. این فاصله فاصله آگاهیه که به فاصله قدرت و ثروت دامن می زنه. <br>وقتی فکرش رو می کنم غم همه وجودم رو می گیره. مردمی که نمی دونن و از این ندونستن اونها چه بهره ها که بعضی ها نبردند. <br>جهالت درمانی نداره مگر اراده به دونستن. و این اراده زمانی به وجود می آد که بدونی نمی دونی.<br>خدایا به هممون کمک کن تا درک کنیم که نمی دونیم و بعد اراده ای بده تا بدونیم آنچه رو که نمی دونیم. <br>

</div>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>من شرمنده توام</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/26"/>
        <published>2010-12-29T11:58:27+01:00</published>
        <updated>2010-12-29T11:58:27+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/26</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند &quot; چه کس مرده است؟ &quot;&amp;nbsp;چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …&amp;nbsp; آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موز</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/26"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "<br><br>&nbsp;چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .<br><br>قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .<br><br>یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …&nbsp; آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟<br><br>قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …<br><br>قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،<br><br>‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .<br><br>خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .<br>آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.<br>دکتر شریعتی<br><br></div>



]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>خون خدا</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/25"/>
        <published>2010-12-16T06:38:40+01:00</published>
        <updated>2010-12-16T06:38:40+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/25</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>آقای خوبماز کدامین قبیله بودی که تو را نشناختند؟از کدامین دیار آمده بودی که بوی غربت می دادی؟ از کدامین حنجر فریاد کردی که نشنیدند؟چشم هایشان کور بود و گوش هایشان کر و زبانهایشان لال که تورا ندیدند و نشنیدند و پاسخ نگفتند خاک بر چشم هایشان و آتش بر دل هایشان که چشم تو را گریاندند و دل تو را سوزاندند عزیز دل های سوخته هزاران سال هم که بگذرد آتش غم&amp;nbsp; تو در دل هایمان سرد نمی شود&amp;nbsp; تو&amp;nbsp; قامت عاشقی به پیشگاه حضرت عشق بودیو ما صدها سال است که&amp;nbsp; گرد عاشقی می گردیم که ابراهیم وار اسماعیل</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/25"><![CDATA[آقای خوبم<br>از کدامین قبیله بودی که تو را نشناختند؟<br>از کدامین دیار آمده بودی که بوی غربت می دادی؟ <br>از کدامین حنجر فریاد کردی که نشنیدند؟<br><br>چشم هایشان کور بود و گوش هایشان کر و زبانهایشان لال <br>که تورا ندیدند و نشنیدند و پاسخ نگفتند <br>خاک بر چشم هایشان و آتش بر دل هایشان <br>که چشم تو را گریاندند و دل تو را سوزاندند <br><br>عزیز دل های سوخته <br>هزاران سال هم که بگذرد آتش غم&nbsp; تو در دل هایمان سرد نمی شود&nbsp; <br>تو&nbsp; قامت عاشقی به پیشگاه حضرت عشق بودی<br>و ما صدها سال است که&nbsp; گرد عاشقی می گردیم که ابراهیم وار اسماعیل به قربانگاه برد <br><br>سرور عاشقان عالم <br>بعد از تو<br>تمام دل ها&nbsp; ترک برداشت<br>تمام نفس ها عطشان شد<br><br>آقاجان<br>&nbsp;غربت تو در تاریخ تکرار نشد <br>هنوز هم آب شرمنده گلوی شش ماه تو&nbsp; <br>و خارهای بیابان سیاه روی زخم های پای سه ساله توست&nbsp; <br>&nbsp;<br>و ما هنوز در تب انتظار منتقم خون تو می سوزیم...<br><br><br><br>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>یا حسین</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/23"/>
        <published>2010-12-14T17:00:17+01:00</published>
        <updated>2010-12-14T17:00:17+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/23</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>
هنوز هم پس از قرن ها این صدا در گوش جانمان شنیده می شود که:اگر دین ندارید لاقل آزاده&amp;nbsp; باشید&amp;nbsp;شاید اگر از تمام واقعه کربلا همین یک جمله را می فهمیدیم اینگونه گرفتار ذلالت وجودیمان نبودیم.


</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/23"><![CDATA[<img src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:Bg2KGIrsGuAdGM:http://www.2ql.net/uploads/1230880693.jpg&amp;t=1" alt="" align="baseline" border="0" vspace="0" hspace="0"><br><br>
هنوز هم پس از قرن ها این صدا در گوش جانمان شنیده می شود که:<br><br>اگر دین ندارید لاقل آزاده&nbsp; باشید<br>&nbsp;<br>شاید اگر از تمام واقعه کربلا همین یک جمله را می فهمیدیم اینگونه گرفتار ذلالت وجودیمان نبودیم.<br><img src="http://khabaronline.ir/news-115945.aspx#%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%20%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C:%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1%20%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%20%D8%A7%D8%B2%20%D8%B6%D8%B1%DB%8C%D8%AD%20%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%20%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86" alt="" align="baseline" border="0" vspace="0" hspace="0"><img src="http://khabaronline.ir/news-115945.aspx#%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%20%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C:%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1%20%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%20%D8%A7%D8%B2%20%D8%B6%D8%B1%DB%8C%D8%AD%20%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%20%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86" alt="" align="baseline" border="0" vspace="0" hspace="0">


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>نکته</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://bigharariha.mihanblog.com/post/24"/>
        <published>2010-12-12T10:06:07+01:00</published>
        <updated>2010-12-12T10:06:07+01:00</updated>
        <id>tag:http://bigharariha.mihanblog.com/post/24</id>
        <author>
            <name>لعیا محبوبی</name>
        </author>
        <summary>همه چیز اگر کمی تیره می نماید...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باز روشن می شود زود&amp;nbsp; تنها فراموش مکن این حقیقتی است:&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بارانی باید، تا که رنگین کمانی برآیدو لیموهای ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;n</summary>
        <content type="html" xml:base="http://bigharariha.mihanblog.com/post/24"><![CDATA[همه چیز اگر کمی تیره می نماید...<br><br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; باز روشن می شود زود<br><br>&nbsp; تنها فراموش مکن این حقیقتی است:<br><br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بارانی باید، تا که رنگین کمانی برآید<br><br>و لیموهای ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود<br><br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و گاه روزهایی در زحمت<br><br>&nbsp;&nbsp; تا که از ما، انسان هایی تواناتر بسازد.<br><br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خورشید دوباره خواهد درخشید، زود<br><br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خواهی دید.<br><br>کولین مک کارتی<br><br>&nbsp;<br><br>]]></content>
    </entry>
</feed>

